تناقض
-
تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 8:36
رو تابلو بالای در نوشتن: "موسسه فرهنگی روانشناسی آموزشی بین المللی...." از در که وارد می شه رو زمینش می بینی یه نعل اسب زدن برای خوش شانسی! اصل نوشت: امروز اولین روز کاری ام بود. از دوران دبیرستان با اساس چنین موسساتی مشکل داشتم یادمه اون زمان حتا آزمونای قلم چی هم ثبت نام نکردیم با این استدلال که
یادداشت 6
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 15:33
Training Teacher پیروی اعتراضات خانواده ها مبنی بر این که چرا معلم این قدر سریع پیش رفته و بچه های ما درس رو یاد نگرفتن و نیز نمرات پایین بچه هاشون، مدیر مدرسه که خودشون ریاضی هشتم ها رو درس می دن خیلی محترمانه درخواست دادن که از ترم بعد جلسه گروه داشته باشیم تا در روند و شیوه تدریس با هم تبادل نظر ...
یک نفس باقی است با دیدار او
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 15:33
مدام عکسی را می بینم و تپش قلب پیدا می کنم...عکس دستان دختری که روی میزی است به سمت دست "او" کشیده شده... این ساعت های آخر عجیب کند می گذرد....ان شاءالله فقط 13 ساعت و 30 دقیقه مانده.... xa0
بدیدم و مشتاق تر شدم
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 15:33
می ترسم چشمانم را روی هم بگذارم و صحنه های زیبا کمرنگ شوند گرچه باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز ای کاش آن چند ثانیه آخر تمام نمی شد چه بزرگوارانه و پدرانه قبول کردند که دستشان را ببوسم xa0 پانوشت: امان از دست عمو دوربینی ها....از ساعت هفت شب به بعد دارم مدام پیامک جواب می دم! امیدوارم موفق نشده باشند...
لبخند نا خود آگاه
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 15:33
امروز با دوستم رفتیم خدمت یکی از معاونت های حرم که xa0سابقا او را مردی موقر یافته بودم دوستم: چرا هیچ نظارتی رویxa0مداحی های xa0هیات ها داخل صحن اصلی حرم نیست؟ مسئول: چه جوری نظارت کنیم وقتی طرف چاقو می کشه روی خادم ها؟ دوستم: مگه دربانی ها نمی گردن و از این گذشته نیرو انتظامی حرم کجاست؟ مسئول: از ه...
تنهایی
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 15:33
امروز دختر خانمی پیرزنی را سوار تاکسی کرد، پیرزن مهربانی بود و می گفت تاکسی قبلی اشتباهی او را آن جا پیاده کرده و گم شده بود و می گفت گریه کرده از آن پیرزن هایی نبود که بخواهد ترحم جلب کند و شخصیت مستقلی داشت چندین فرزند میان سال تحصیل کرده و همسر داشت اما در واقع تنها بود فکر می کردم نکند روزی من ن...
طنین سخن
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 15:33
مدام جمله ی «من شما را خیلی دوست دارم» شان را در ذهن مرور می کنم و فکر می کنم چه کاری باید بکنم که لایق این همه محبتشان باشم؟ اصل نوشت: پانزده روز گذشت xa0
برای پیش تو بودن بهانه ای کافی است
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 15:33
همین قدر که غباری بر آستان باشد xa0 xa0 xa0 xa0 رواست حاجت عاشق دعا نمی خواهد xa0 پانوشت: به لطفشان موفق به انجام دو وظیفه محول شده ی کاملا متضاد شدم xa0
شور جوانی در نگاهش موج می زند
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 15:33
دلم می خواهد کنارش بنشینم تا از جنگ جهانی برایم بگوید و از تمام خاطرات زمان پهلوی و خاطرات مدرسه اش و از آشنایی اش با پدربزرگم و از تمام گذشته...همه اش را بارها شنیده ام اما برق نگاهش در هنگام باز گو کردن خاطرات را دوست دارم xa0 خداحافظ نوشت: وقتی دکمه های مانتو اش را می بستم به زیر چشمی انحنای پشتش...
سالگرد دفاع
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 15:33
همیشه رود با خود میوه غلتان نخواهد داشت xa0 xa0 xa0 به دست آور اناری را که از دست تو خواهد رفتxa0 اصل نوشت: ای خوش آن عمر که در خدمت استاد گذشت پانوشت: نه که در این یک سال کاری نکرده باشم اما متاسفانه سه تا هدف اصلیم به نتیجه قابل ارایه به غیر نرسیدن
بهای وصل تو گر جان بود خریدارم
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 15:33
این روز ها در شلوغی خیابان به کسانی نگاه می کنم که مقصودشان را در بازار دنیا می یابند و خرسند با یافته هایشان زندگی می کنند و باز در اندیشه ام غوطه ور می شوم که چه سخت است ندانی دقیقا چه می خواهی! و سخت تر آنکه شجاعت پرداخت بهایش را نداشته باشی...بر می گردم و از دور به گنبدشان خیره می شوم...یادم می ...
تعز من یشا و تذل من یشا
-
تاریخ: 1395/9/28 ساعت: 6:56
در دنیا به چیزهای کوچکی خوشحال می شوم که ارزشی ندارند و از چیزهایی رنج می برم که بی اساس اند این خوشحالی ها و ناراحتی ها دلیل کم ظرفیتی من است. هنوز گرفتاز زندان غم و اندوهم. هنوز اسیر خوشی و لذتم...کمند دراز آمال و آرزو بال و پرم را بسته، اسیر و گرفتارم کرده و با آزادی، آری آزادی واقعی خیلی فاصله د...
مترسک مزرعه آتشین
-
تاریخ: 1395/9/28 ساعت: 6:56
«هنوز اسیر خودت هستی» xa0 اصل نوشت: به اصرار یکی از دانش آموزا این کتاب رو شروع کردم به خوندن! بنده خدا نمی دونست به یه معتاد در ترک نباید تعارف بزنه! درس دادن که بلد نیستم، دعوا کردن هم همین طور٬ فان هم نمی ذارن باشم که ابهتم نریزه، برای مشکلاتشون هم که کاری نمی تونم بکنم جز غصه خوردن و....انگار با...
فروشنده آزاری!
-
تاریخ: 1395/9/28 ساعت: 6:56
امروز حدود ظهر من و خواهرم داشتیم پیاده روی می کردیم و با تقریب خوبی تمام مغازه ها بسته بودن یه دفعه از جلوی یه مزون عروس رد شدیم و پیشنهاد دادم بریم مغازه داره رو سر کار بذاریم! من: سلام این لباس تن پوش چندمشه؟ و اجارش چند می شه؟ خانومه: تن پوش دوم و حدود چهار تومن من و خواهرم شروع کردیم به تجزیه ت...
یادداشت 5
-
تاریخ: 1395/9/28 ساعت: 6:56
به توصیه یکی از دوستام دارم یه سری فیلم نحوه تدریس فعال دبیرای برگزیده (البته برای یه درس کاملا بی ربط) رو می بینم! همشون با تقریب خوبی عین همن! وقتی میان تو کلاس می گن "بانام و یاد خدا"xa0 بعد سلام و احوال پرسی با دانش آموزان و توجه به چندتاشون مثلا این که جلسه پیش نبودی و خوشحالم از این که کسالتت ...
و بازهم آزمون دکتری!
-
تاریخ: 1395/9/28 ساعت: 6:56
چند وقت پیش یه بنده خدایی تو کتابخونه با کلی غم و اندوه نشسته بود و می گفت نمی دونم آزمون دکتری ثبت نام کنم یا نه! در حد چند دقیقه با هم حرف زدیم و سعی کردم امید بدم بهش چند روز بعدش خوشحال و خندان اومد سمتم و گفت رفتم کتابای کنکورم خریدم و می خوام شروع کنم به خوندن سخت به فکر فرو رفتم! این که چرا ا...
یادداشت 3
-
تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 15:43
Have afinger in every pie من و دوستم که مربی پرورشیه داشتیم درباره ایده یک طرح هنر مفهومی برای کتاب پدر عشق پسر صحبت می کردیم یکی از دبیرا با تعجب پرسید: ببخشید یه سوالی ایشون مگه معلم ریاضی نبودن؟ xa0پانوشت:طرح اولیه اجرا شد اما ای کاش نمی شد از طرح minimal & conceptual art رسما هیچی باقی نموند!
یادداشت4
-
تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 15:43
معلمی یعنی این که بیش از این که مساله رو بفهمی، بفهمی که چه جوری می شه این مساله رو نفهمید یا اشتباه فهمید!!! اصل نوشت: از روز اول مدرسه دارم با این فکر مبارزه می کنم که من برای این کار ساخته نشدم اما... یکی به من بگه من کجای دنیام؟ کجا قراره باشم؟؟؟ xa0
شروع زبان عربی!
-
تاریخ: 1395/8/2 ساعت: 20:17
ذاتِ العینین السوداوَین ذات العینین الصاحتین الممطرتین لن اَطلبَ من ربی الا شیئین کی یحفظ هاتین العینین و یزید بایامی یومین کی اکتبَ شعرا فی هاتین اللولوءتین xa0 xa0اصل نوشت: هدیه فاطمه دانشجو دکتری زبان عربی در کتابخانه پانوشت1: میون این همه کار واجبی که دارم یهو به مکالمه "ساده" عربی علاقه مند شدم...
یادداشت 2
-
تاریخ: 1395/8/2 ساعت: 20:17
xa0معلمی شیوه رندان بلا کش باشد! xa0 اصل نوشت: الحمدلله پانوشت: وقتی برگه های بچه ها رو تصحیح می کنی و خستگی در وجودت ته نشین می شود! وضعیت فعلی: خداروشکر کادر مدرسه عالی اند یعنی فقط به همین خاطر انگیزه داشتم که برم مدرسه مدیر متواضع و فهمیده معاون صمیمی و شاد و پرورشی هم که دوست قدیمی ایم (از زمان...